my Arcive mail me Home page
روزمر گی های سارا
تولد..

سلام

راستی تولدم مبارکمژه

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۸ - سارا mr

مقبره ای به وسعت خیابان

 

 سلام

متوفی :آرزوی من           محل دفن:میدان راه آهن زیر چرخ دنده های مجسمه قطار

طول عمر:متولد سال ۷۳   تاریخ فوت:۳ خرداد ماه ۱۳۸۷  بستگان :من و دوست جون

لازم است که یه چیزهایی رو همین اول ذکر کنم.این متن دو نفره نوشته شده.قسمت هایی که با قرمز مشخص شده ،دست نوشته های دوست جونم است.همین طور اسم این سفر را دوستم انتخاب کرده.به نظر من اسمش می توانست مراسم تدفین دونفره باشه.لبخند

بالاخره مراسم تدفین آخرین آرزوم را هم برگزار کردم و مثل همه مراسم تدفین هایی که برگزار میشه من هم تنها نبودم. شب قبل از حرکت حس عجیبی داشتم همه اش حس می کردم که این آرزو امکان تحقق ﭙیدا کردن را نداره شاید به خاطر این بود که مدتها بود دنبال یه هم ﭙا می گشتم اما هرچی بیشتر می گشتم کمتر به نتیجه نزدیک تر می شدم. حتی وقتی که سنگفرش های میدان تجریش را زیر پاهام احساس کردم حس می کردم دارم وارد یه شوخی می شم. (شوخی با کسی نداریم) اما واقعیت داشت شوخی در کارنبود آن طرف خیابان ولیعصر درست ابتدای میدان تجریش هم ﭙای من انتظارم را می کشید آنجا بود که احساس کردم هنوز هم جایی برای آرزوهای دونفره وجود داره. هنوز هم انسانها، انسان بودن را فراموش نکردند. هوای لطیف صبجگاهی وقتی به همراه  باد ی که از روی جوی های بزرگ ولیعصر بوی نم را به مشامت می رساند همراه میشه حس تازگی را بهت القا می کنه و وقتی که قدم به قدم به مقبره آرزوت نزدیک تر میشی حس خوبی را تداعی میکنه. وقتی طول یه خیابان طویل را با صدای یه دوست خوب همراه میکنی دیگه دقیقه های روزجمعه برایت کسل کننده نیست.

القصه...

ساعت 7:15 از منزل راه افتادم، راننده آﮊانس وقتی من را با کوله پشتی آن وقت صبح به مقصد می رسوند نگاهش پر از هزاران سوال بی جواب بود. خوب شد نپرسید وگرنه با جوابی که می شنید حتماً کلینیک روان درمانی میعادگاهم با همراهم می شد. انگار تمام شهر خواب بودند. همه رفته بودند تا راه را برای عبور ما باز نگه دارند.همیشه فکر می کردم این من هستم که همیشه زودتر به محل قرار می رسم اما انگار در این یه مورد سخت در اشتباه بودم. ساعت 7:44 صبح روز جمعه این سفر کوتاه و لذت بخش را آغاز کردیم. (100 بار گفتم ساعتت 1 دقیقه عقبه گوش ندیاااا). برخلاف تصور من که باید آن وقت صبح فقط خواربار فروشی ها باز باشند تنها جایی که باز بود حلیم فروشی معروف بابا رحیم بود و خیلی جالب بود که چند نفر آن وقت صبح دسته جمعی آمده بودند صبحانه بخورند، پیش خودم گفتم عجب حالی دارین، ها!

زودتر از آن چیزی که تصور می کردیم به چهار راه پارک وی رسیدیم شاید هم علتش لذت حضور کسی بود که دوستش دارم. (قربون شما) 8:13 صبح را با عکسی که از چهار راه پارک وی گرفتیم ثبت کردیم. خلوت دیدن این چهارراه خدایی خیلی کیف داره. البته من نمی دانم چرا هر چی اصرار کردیم پلیس ها همراهم را نگرفتند!!!آخه همیشه پشت فرمان با موبایل حرف می زنه!بعضی ها معتقدند این یعنی استفاده بهینه از زمان اما به نظر من خیلی خطرناکه حسن!!!! (این حسن کیه؟!؟!)

ساعت 8:40 به درب پارک ملت رسیدیم خدایی روحت شاد چه پارکی ساختی.

 

 آنجا قلعه آرزوها را دیدم. خیلی زیبا بود. خوش به حال کسی که آن را ساخته بود. حتماً آن هم به نظرش ساختن این قلعه آرزوی دست نیافتنی بوده! دلم می خواست بروم توش و بچه بشم، اما وقتی یاد دوران کنکور و پوستی که تا لیسانس گرفتن ازم کنده شد افتادم پشیمون شدم. (من که گفتم برو، اون با من)

درختهایی که حتی دو نفر هم نمی توانند دورش را بگیرن، سالهاست که توی تن قدیمی این خیابون ریشه دواندن و آب دور تنه قدیمی اونها حلقه زده. الحق که خیلی محکم تر از درخت های این نسل هستند. اگر این درختها زبان داشتند به نظر شما تاریخ را از اول نمی نوشتند؟ از پدری که آن ها را کاشت تا کسانی که حتی نامشون را ازشون گرفتند. این درختها چه چیزها که ندیدند. فقیر و غنی رو زیر سایه هاشون پناه دادند و چه درد و دلهایی دارند توی تنه تنومندشون. کی از درد دلشون خبر داره؟ اگر شروع به حرف زدن کنند، سالهای سال طول میکشه.

 ساعت 9:13 به میدان ونک رسیدیم قبل از اینکه راه بیافتیم فکر می کریدم حداقل 2 ساعت طول بکشه که تا آنجا برسیم اما مثل اینکه سرپایینی کار خودش را کرده بود. هر چی گشتیم دنبال گشت ارشاد تا ازشون به جای میدان ونک عکس بگیریم پیداشون نکردیم. آخه می دانید گشت ارشاد میدان ونک از خود میدان معروف تره. تازگی ها ونک را با گشت ارشادش می شناسن نه با میدانش. (گفتم که خوابن)

 

ناچار تا پارک ساعی راهمون را ادامه دادیم و یه استراحت کوتاه مقابل این پارک زیبا خالی از لطف نبود. (میوه هم خوردیم)

 

نه خسته باغبانان آفتاب سوخته

ساعت 9:59 دقیقه از پارک ساعی راهی خیابان فاطمی شدیم و 10:39 صبح از تابلوی خیابان فاطمی  برای یادگاری عکس گرفتیم.

این حمام با خدمات وﯦﮊه از مشتری هاش پذیرایی می کنه،می کی نه؟ تا یه دوش میگیری کفش هات رو واکس زدن،بده؟!! مگه کفش ها دل ندارن؟چند وقته حمام نبردیشون؟

ساعت 11 صبح هر چی گشتیم که میدان ولیعصر را پیدا کنیم به نتیجه نرسیدیم. دور تا دوره میدان را بسته بودند!!!راستی این وسط یه بستنی قیفی خوشمزه هم خوردیم.

خدایی اش دست آقای قالیباف درد نکنه همه جوی ها را تعمیر کرده و جای جای خیابان ولیعصر را صندلی گذاشته، فکر کنم قالیباف هم یه سری به وبلاگ من زده بوده و دلش به حال ما دو تا سوخته و گفته 4 تا صندلی بگذارین اینها استراحت کنند. (نه بابا میخواد پرزیدنت بشه)

سنگ فرش های یک دست و چشم نواز 

 از چهار راه ولیعصر که گذر کنی، وارد دوره دوم فرهنگ میشی. از میدان تجریش تا پارک وی پر از مغازه ها و بوتیک های شیک و آدمهای اتو کشیده و خانم های شیک و پیک،(همش گفت چشمتو درویش کنL) از پارک وی به پایین بیشتر وارد محدوده رستوران و پاساﮊ می شوی. بعدش هم که معلومه بورس کیف و کفش...

مگه نه اینکه پاک کردن جوی ها وظیفه شهرداری است!وزارت بهداشت محترم اگر باری از دوش شهرداری بر نمیداری خواهش میکنم دیگه محیط شهر را با نوشته ها نا زیبا نکنین ،حالا یکی باسد پیدا کنند تا حرفهای گهر بار شما را پاک کنه!!ببین چقدر هم حرفتون تاثیر گذار بوده!فکر کنم شهرداری با لجبازی با شما جوی را هم تمیز نکرده!

 راستی سینما آفریقا یه فیلم تخیلی داره به نام زنها فرشته اند. اگر شما هم جزو آن دسته از آقایونی هستید که مثل دوست من هی مسخره می کنین و می گین این چه فیلمیه حتما ً مثل ایشون از روی کنجکاوی هم شده عصر همان روز تنهایی برین این فیلم را نگاه کنین. یادتون نره تنها بریدها! (من تنها نرفتم، چاخان نگووووو!) با من که نبودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

اصولا ً آن چه که عیان است چه حاجت به بیان است!آقایون تنها برین فیلم راببین ما قبلاً توجیه شدیم.

این هم جمعه بازار خیابان بزرگمهر

خوب از بورس کامپیوتر که بگذریم می رسیم به پارک دانشجو تنها مکان زیبا و فرهنگی برای تماشای یه بازی خوب از بازیگرهای تئاتر که من عاشقشم. البته هیچ وقت نفهمیدم که چرا باید پارک شهر درست وسط شهر باشه. توی آن همه ترافیک! (عزیزم چون اسمش پارک شهره) البته آن زمان که ساخته شده خدایی جاش خوب بوده.

 ساعت 11:27 بعد از یه استراحت کوتاه دل از این مکان زیبا کندیم و ساعت 11:47 وارد محدوده جمهوری شدیم.

 و باز عوض شدن فرهنگ آدمها. حتی درختهای بلند و سر به  فلک کشیده خیابان ولیعصر وقتی به این نقطه می رسند سرهاشون را از روی شانه هم برمی دارند و کمی عقب می شینند.

ساعت 12:03 به خیابان امام خمینی می رسیم. از اینجا به بعد نه جوی آبی هست و نه مغازه ای. درختها به صورت کاملاً واضحی از هم فاصله گرفتند، انگار که از هم رو گرفته باشند. هنوز چند قدمی از خیابان جلو نرفته بودیم که اسفالت نو و تمیزی خیابان ما را جلب کرد.

 

خانه زیبایی به سبک عربی توجه ما را جلب کرد. اینجا خانه هنر ایرانیان است اما چرا سبک معماریش عربی؟!! الله اعلم!فکر کنم این هم مثل ماجرای تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی است که مال ایران است اما اسمش را عربی گذاشتن!!خلاصه اگر چند  سال دیگه عین خلیج فارس مجبور شدیم اثبات کنیم که این خانه مال ماست به وب لاگ من سر بزنین.(باز جای شکرش باقی است که اسم فارس رو خلیج هست اینجا که همه سبکش عربی است!! راستی کم کم دارم شک میکنم نکنه ما عربیم خودمون خبر نداریم؟!!تعجب)

 

 خواستیم از خیابان و آن خانه عکس بگیریم که صدایی رویامون را پاره کرد. واسه چی عکس می اندازین؟ و.........یکی نیست بگه برای چی می پرسی؟ نمیشه آدم توی این شهر بی مزاحم راه بره! سرمون را بالا کردیم دیدیم یا حضرت عباس این رییس گشت ارشاده! ببخشید اشتباه شد عکس ننداختیم. و.... هنوز از چهار راه رد نشده بودیم که جوانی با کت و شلوار یه دست دیپلمات که بیشتر به مدل ها شبیه بود تا پاسدار جلومون را گرفت. اول دوربین ضبط شد و بعد هم خودمون. اینجا آدم برای عکس گرفتن از درخت و در و دیوار هم باید مجوز بگیره. (بسمه تعالی، حاجی،! بیسیم رو یادت رفت بگی)

(گفتم که اینجا عبور آب و عابر و نیمکت و ....خلاصه همه چی ممنوع پس بیشتر از این سوال نفرمایید ممنوع آقا!!!)

 

به ناچار راه رفته را برگشتیم، آمدیم دیدیم بعععله، نزدیک مرکز تشخیص مصلحت نظام بودیم و دوربین هاشون ما را گرفتند. خلاصه کلی توضیح دادیم البته من که نه، دوستم طفلک توضیح داد که قراره خیابون ولی عصر را پیاده برویم (گز کنیم) و ....فکر کنم طرف به عقل ما شک کرد که ولمون کرد تا بریم. (البته برادران Information عکسامون رو چک کردن) خدایی اش باید میگفتیم که این حرکت را برای بزرگداشت 3 خرداد انجام دادیم تا تشویق هم بشیم. (تکبیر) ولی به قول اکبر عبدی توی فیلم اخراجی ها ما که عکس یادگاری مون را گرفتیمشیطان

محل دستگیری

به هر حال خاطره شد اما 30 دقیقه ما را عقب انداخت. خلاصه توی این خیابان همه چیز ممنوع بود. حتی گذر آب. لابد فکر می کردند شاید آب صداشون را به گوش کسی برسونه! از این خیابان که گذشتیم دوباره جوی آب سرازیر شد. حتی آقای قالیباف هم جرات نکرده بود از این خیابان به پایین را صندلی بگذاره! خوب این هم می توانه علتی باشه برای  اینکه توقف اینجا ممنوع بود! (نه بابا مانع کسب بود)

ساعت 12:46 به میدان منیریه رسیدیم، جایی که پر از احساس سلامتی و ورزش است.

 کم کم بافت سوم شروع می شد. بافت قدیمی ،قهوه خانه و حمام های عمومی ،مردم ساده و بی آلایش.

 سینما ها هم نیازی به بازسازی احساس نمیکنن

بفرمایید حمام،تمیزه به خدا اسمش را ببین .راستی خانم ها تا اطلاع ثانوی حمام نروند تا براشون یکی بسازن!

 

بلبخندفرمایید چایی

این هم بازار داغ یانگوم و هری پاتر

 ساعت 12:57 به خیابان قزوین رسیدیم، قبلاً تصور می کردم خیابان قزوین یه جای کثیف با خانه های متروکه است (اما من چیز دیگه فکر می کردم) ،اما این خیابان با تصور من خیلی تفاوت داشت.

 

 

 

اینجا از کولرهای گازی و نماهای شیک و تمام سنگ ساختمان ها خبری نیست!

بعد از خیابان مولوی در ساعت 12:23 به خیابان مختاری رسیدیم و از آن به بعد از 100 نفر پرسیدیم که تا میدان راه آهن چقدر راه مونده.

 ساعت 13:30 آرزوی من در میدان راه آهن زیر چرخ دنده های مجسمه قطار به خاک سپرده شد. (آخییششش)

 

الفاتحه.فاتحه یادتون نره ها

هر دو خسته سوار تاکسی شدیم تا به نزدیکی های تجریش برگردیم .راننده وقتی شنید که ما چقدر راه رفتیم، یاد ستم های خانومش افتاد! فکر میکرد فقط خودش توی روزمرگی غرق شده! دلش خیلی پر بود. فکر کنم آن هم دوست داشت یه همراه برای این سفر یک روزه داشته باشه. البته پای دوستم تاول زد. البته  صدای بند بند سلول های بدنمون را میشنیدیم که داد می کشیدند.فرشته

در پایان دوست دارم این بار از روی جدول های این خیابان، شهر را تماشا کنم. (من که نیستم عزیزم :D:D) کم نیار.کیست که مرا یاری کند؟

 

از کالبد بی جان آرزوی تازه از دست داده آرزویی نو دمید

همراه عزیزم از اینکه من را در این مسیر همراهی کردی ازت ممنونم. یاد این سفر برای همیشه با من خواهد بود. برای همه خوبی هات دوستت دارممممممممممم. (من رفتم زیر میززز)

 به پایان رسید این دفتر آرزو ها همچنان باقی استلبخند

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٧ - سارا mr

صندوق آرزوم ته کشیده....

سلام

مدتی است که احساس می کنم شدیداً در حال درجا زدن هستم.خیلی دوست دارم اوضاع را تغییر بدهم اما نمی دانم چه جوری؟اصلاً نمی دانم چی کار باید بکنم ، یا  اصلاًهدفم چیه؟احساس می کنم که خیلی وقت است که آروزیی نکردم.زمانی بود که قکر می کردم آرزو مال دنیای بچه هاست، اما حالا احساس می کنم آرزو تنها امید زنده بودن و تلاش ما آدمهاست.اینکه بدونیم چی می خواهیم خیلی خوبه.تلاش برای رسیدن به اون هم خیلی لذت بخشه،حتی اگر بهش دست پیدا نکنیم.همه ما آرزوهایی داریم حتی در لحظاتی که فکر می کنیم هیچی برای اینکه بهش برسیم باقی نمانده.آرزوهای توی صندوقم داره ته می کشه،اما حداقل می دانم که یکی اش باقی مانده و تصمیم دارم حداکثر تا 1 ماه دیگه به عمل برسانمش.البته امیدوارم شرایط همراهی ام کنه.حس می کنم زمان آن رسیده که زمانی را به خودم اختصاص بدهم.از بچگی دلم می خواست از ابتدا تا انتهای خیابان ولی عصر را پیاده بروم.من عاشق این خیابونم.با آن درختهای زیبا که از دو سمت خیابون سرهاشون را روی شانه هم گذاشتند و چتری را رو سر عابرینشون گستردند که از بارون و گرما حفظ بشوند.فکر می کنم دیگه کافیه .وقت آن رسیده که از آخرینشون شروع کنم.صندوق آرزوهای من غبار گرفته باید آخری رو هم به عمل برسانم  بعد آب و جاروش کنم.آن وقت نوبت یه قدم تازه است.قراره  توی این سفر یک روزه همراهی داشته باشم.که البته امیدوارم بتواند فارغ از گرفتاری های روزانه اش جایی را برای آرزوی من باز کنه.اما،خوب عمر آرزوی من سر آمده.چه تنها و چه با یک همراه خوب ضربان قلبش به شماره افتاده.امیدورام دفعه بعد که چیزی نوشتم صحبت از مراسم تدفین آرزوم در یه روز خوب و به یاد ماندنی در خیابون ولی عصر باشه.تا آرزوی بعدی ...........

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - سارا mr

آدمک.........

آدمک آخر دنیاست بخند

                                    آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی؛که تو را عاشق کرد

                                    شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

                                    کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

                                   به خدا مثل تو تنهاست بخند

         

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦ - سارا mr

خدايا چقدر روی زمين غريبی....

سلام.

یه اتفاقی افتاد برایم که با تمام وجودم به این جمله اعتقاد پیدا کردم.

 خدايا به داده و نداده و گرفته ات شکر؛ که داده ات نعمت است، نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ - سارا mr

بهای آزادی=تنهايی

سلام.

این شعر مال فریدون مشیری است.راستی شما چقدر حاضرین که برای آزادی تون بها بپردازین؟

آزادگی

پشه ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی، از شیطنت، بازی کنان

بست با دست، دهان استکان!

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد

جست تا از دام کودک وا رهد.

خشک لب ،می گشت ،حیران ،راه جو

زیر و بالا ، بسته هر سو ، راه او

روزنی می جست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر

هر چه بر جهد و تکاپو می فزود

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر

تا فرو افتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی تر ،عزیز!

                

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦ - سارا mr

کوچ ...

سلام

شعر زیر یکی از شعرهای فریدون مشیری از کتاب بهار را باور كن ...

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
تو کودکانت را بر سینه می فشاری گرم
و همسرت را چون کولیان خانه به دوش
میان آتش و خون می کشانی از دنبال
و پیش پای تو از انفجارهای مهیب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشیان ها بر روی خک خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خک خواهد مرد
خیال نیست عزیزم
صدای تیر بلند است و ناله های پیگیر
و برق اسلحه خورشید را خجل کرده ست
چگونه این همه بیداد را نمی بینی
چگونه این همه فریاد را نمی شنوی
صدای ضجه خونین کودک عدنی است
و بانگ مرتعش مادر ویتنامی
که در عزای عزیزان خویش می گریند
و چند روز دگر نیز نوبت من و تست
که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم
و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم
و یا به کوه به جنگل به غار بگریزیم
پدر چگونه به نزد طبیب خواهی رفت
که دیدگان تو تاریک و راه باریک است
تو یکقدم نتوانی به اختیار گذاشت
تو یک وجب نتوانی به اختیار گذاشت
که سیل آهن در رها ها خروشان است
تو ای نخفته شب و روزی روی شانه اسب
به روزگار جوانی به کوه و دره و دشت
تو ای بریده ره از لای خار و خارا سنگ
کنون کنار خیابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضی که در گلو داری
کزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن
حریم موی سپید ترا که دارد پاس
کسی که دست ترا یک قدم بگیرد نیست
و من که می دوم اندر پی تو خوشحالم
که دیدگان تو در شهر بی ترحم ما
به روی مردم نامهربان نمی افتد
پدر به خانه بیا با ملال خویش بساز
اگر که چشم تو بر روی زندگی بسته ست
چه غم که گوش تو پیچ رادیو باز است
هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر امروز
به زیر آتش خمپاره ها هلک شدند
و چند دهکده دوست را هواپیما
 به جای خانه دشمن گلوله باران کرد
گلوی خشک مرا بغض می فشارد تنگ
و کودکان مرا لقمه در گلو مانده ست
که چشم آنها با اشک مرد بیگانه ست
چه جای گریه که کشتار بی دریغ حریف
برای خاطر صلح است و حفظ آزادی
و هر گلوله که بر سینه ای شرار افشاند
غنیمتی است که دنیا بهشت خواهد شد
پدر غم تو مرا رنج میدهد اما
غم بزرگتری می کند هلک مرا
بیا به خک بلا دیده ای بیندیشیم
 که ناله می چکد از برق تازیانه در او
به خانه های خراب
به کومه های خموش
به دشتهای به آتش کشیده متروک
که سوخت یکجا برگ و گل و جوانه در او
به خک مزرعه هایی که جای گندم زرد
لهیب شعله سرخ
به چار سوی افق میکشد زبانه در او
به چشمهای گرسنه
 به دستهای دراز
به نعش دهقان میان شالیزار
 به زندگی که فرو مرده جاودانه در او
بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت
صدای غرش تیری دهد جواب مرا
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥ - سارا mr

جزيره عاشق....

سلام.

و اما تعریف عشق.بعضی ها معتقدند که عشق  فقط یک بار در عمر هر کسی پیش می یاد،شاید قبلاً، من هم همین عقیده را داشتم .اما الان معتقدم که هر عشقی یک درجه آدم را به انسانیت نزدیک می کنه.فراموش شدنی نیست.اما قابل تکرار است.همه اش بستگی به خودت داره.اینکه بخوای خودت را باور کنی!می توانی تا ابد لب دریا منتظر بمانی.و، واقعیت هم این است، که می مانی!اما این باقی ماندن در موقعیت، نباید مانع پیشترفت های بعدیت بشه.نباید باعث درجا، زدنت بشه.باید سعی کنی بال وپرت را باز کنی و قدم  های بعدی را به سمت انسانیت بر داری.سیاوش همیشه احساس را فریاد میزنه.وقتی از عشق می گه،میتوانی لمسش کنی.حتی اگر با هاش بیگانه باشی.واقعا بعضی وقتها رگبار نگاه طرف میتوانه خودت رو از خودت بگیره.آرزوی داشتن کسی را با تمام وجودداشتن،کار ساده ای نیست.خیلی از ما ها معنی عشق را درک نکردیم و فقط به هر احساسی که بین دو نفر شکل میگیره، عشق می گیم.اما حرف اول عشق از خود گذشتگی است که اگر خیلی از ما ها به مقدار خیلی کمی از خود گذشتگی داشتیم،دنیا بهشت می شد.....و اما عشق نمی میره.همون طوری که فرهاد نمرد.....

حرفی زیباتر از سیاوش ندارم.

من همون جزیره بودم

خاکی و صمیمی و گرم

......

یه عزیز دردونه بودم

پیش چشم خیس موج ها

یه نگین سبز خالص

روی انگشتر دریا

 

تا که یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی را

تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت

دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت

همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار

نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن

حس عاشقی همینه

 

اومدی تو سر نوشتم

بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی آمد

از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت

سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم

چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم

نه گلی هست ؛نه درختی

لحظه های بی تو بودن

میگذره ؛اما به سختی

دل تنها و غریبم

داره این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن

باز سراغتٌ می گیره

میرسه روزی که دیگه

قعر دریا می شه خونم

اما تو دریای عشقت

باز یه گوشه ای می مونم

 هيچ وقت نذار هر رهگذري که رد ميشه رو دلت يادگاري بنويسه چون بعدا پاک کردنش خيلي سخته

          

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥ - سارا mr

قلعه آرزو ها

سلام.

یه متن جالب خواندم دیدم بد نیست بگذارمش توی وب تا شما هم بخوانین.واقعیتش آن قدر دچار روزمرگی شدم که آرزو داشتن و فکر کردن به آرزوها و رویا ها خیلی وقته فراموشم شده.تازه وقتی به این متن برخوردم؛یادم افتاد که  بال آرزوهام شکسته و قدرت پرواز پرنده رویا هام کم شده!

راستی ارتفاع قلعخ آرزوهای شما چقدر است؟

اگر قلعه ای در هوا ساخته ای

لازم نیست آن را از بین ببری

این درست همان جایی است که

قلعه باید قرار داشته باشد

حالا ؛پایه هایش را زیرش بگذار!

هنری دیوید

          

        

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥ - سارا mr

شکايت...

سلام

خیلی خسته ام.کلی کار دارم.کلی از دزس ها عقبم.هفته دیگه دو تا امتحان دارم.یکی ۱۲نمره حذفی ؛که هنوز لای کتابش رو هم باز نکردم.دلم می خواهد داد بکشم.برم یه جایی که هیچ دغدغه ای نداشته باشم.هیچ صدایی نباشه.سکوت مطلق و محض.از همه چیز گله دارم.همه چی دست به دست هم داده که من رو خسته تر کنه.خسته ام از بحث کردن های بی نتیجه.هیچ کس درک نمیکنه من رو.حرفم رو نمی شنوه و اهمیتی به خواسته هام نمی ده ؛خسته ام.خیلی خسته....

راستی تا یادم نرفته؛مادر یکی از دوستانم کمی کسالت داره.لطفاْ گوشه کنارای دعاها ونمازاتون براش دعا کنین.انشاءالله که هیچ بیماریی در هیچ خانه ای رو نزنه.مرسی.

شکایت

سکوتم از رضایت نیست

دلم اهل شکایت نیست

هزار شاکی خودش داره؛

خودش گیره گرفتاره

همون بهتر که ؛ساکت باشه این دل

جدا از این ضوابط باشه این دل

از این بدتر نشه ؛رسوایی ما

که تنها تر نشه؛تنهایی ما

کسی جرمی نکرده ؛

گر این روزها ؛عشقی نمی ورزه

بهایی داشت این دل پیش تر ها؛

که در این روزها؛نمی ارزه

که کار ما گذشته از شکایت

هنوزم پایبندیم در رفاقت

می ریزه تو خودش ؛دل غصه هاش رو

آخه هیچ کس نمی خواهد قصه هاشو!

         

              

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥ - سارا mr